دلنوشته

write-book_sml

 

دلنوشته خانم معصومه حیدری

می خواهم با تو نجوا کنم ای مهمان ناخوانده ای ام اس

با تو که سرزده به مهمانی وجود من آمدی اما بی دعوت

چه بی سروصدا آمدی و چه غوغایی به پا کرده ای ام اس

خواستم بگویم که آمدی ، ولی بدان که خالق هستی حتی به خاطر امتحان و آزمون زندگییم که شده من را مغلوب نخواهد کرد و همان کسی که تو را وارد وجود من نموده روزی خواهد رسید که تو را از وجودم بیرون نماید.

ای مهمان ناخوانده که بدون دعوت آمدی تو عزیزی ! اما یکی دو روز و شاید حداکثر یک هفته ، ولی حالا که چند سالی است قصد ماندن در وجودم را داری بمان ! اما این را بدان که نمی توانی سد راهم و سد موفقیت هایم باشی و بالاخره روزی خواهد رسید که پرچم سربلندی و سلامتی خودم را بر بلندی قله افتخار بر افراشته می نمایم.

پس اگر می خواهی بمانی ! بمان و بالندگی و موفقیتم را به نظاره بنشین و ببین که چگونه سیلاب این درد را در تنم میکشم. پس بمان ، بمان ، بمان …